مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

419

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آمده ، از كردار تو به آن دو سگ آگاه گشتم و از آن كار تعجب كردم . ولى از پرسش آن شرم داشتم . پس از آن‌كه ببغداد رفتم ، خبر ترا بر سبيل اتفاق با خليفه حديث كردم . خليفه مرا ببازگشتن فرمان داد . اينك خط خليفه با منست . اگر مىدانستم كه كار بدينجا خواهد كشيد ، هرگز با خليفه نمىگفتم . ولى چنين مقدر بوده است . القصه ، ابو اسحق از عبد اللّه معذرت مىخواست تا اينكه عبد اللّه گفت : اكنون كه خليفه را خبر داده‌اى ، من ترا تصديق كنم تا گمان دروغ در حق تو نكند كه دوستدار منى . اگر جز تو كسى ديگر اين خبر بخليفه گفته بود ، او را تكذيب مىكردم و انكار مىنمودم . ولى الحال با تو بيايم و سگان نيز با خود بياورم ، اگرچه در سر اين كار كشته شوم . ابو اسحق گفت : خداى تعالى بر تو بپوشاند ، چنان كه تو نزد خليفه ، مرا خجل نكردى . پس از آن هديتى لايق برداشته ، سگان را با زنجيرهاى زرين با شترى بنشاند و بسوى بغداد روان شد . چون در پيشگاه خليفه حاضر گشت ، زمين آستانه بوسه داد . خليفه ، نشستنش را دستورى داد . عبد اللّه بنشست و سگان حاضر آورد . خليفه گفت : اى امير ، اين سگان چيستند ؟ سگان ، آستان خليفه را بوسه داده ، دمها بجنبانيدند و بگريستند گويا كه بخليفه شكايت مىكنند . خليفه از كار آن‌ها در عجب شد و با عبد اللّه گفت : خبر اين دو سگ به من بگو . كه آزردن آن‌ها و پس از آزردن ، مهربانى كردن را سبب چيست ؟ عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، اين‌ها سگ نيستند . بلكه اينها دو جوان خوب رو و سروبالا هستند و برادران پدرى و مادرى منند . خليفه پرسيد : چگونه آدمىزاد ، سگ تواند شد ؟ جواب داد : اگر اجازت دهى ، خبر بازگويم . خليفه گفت : سخن براستى گو كه راستى سبب نجات است . عبد اللّه گفت : اى خليفه ، بدان كه اگر من حكايت آنها بگويم ، آنها بصدق و كذب من گواه خواهند بود . خليفه گفت : اينها سگانند . خطاب ندانند و جواب گفتن نتوانند . چگونه گواه توانند بود و بچه‌سان تصديق و تكذيب توانند كرد ؟ عبد اللّه با سگان گفت : اى برادران ، هروقت كه من سخنى دروغ گويم ، سرهاى خويشتن برداريد و چشمان